تبليغاتX
پک

پک

پک می زنم تمام خودم را به جای تو...

 

سلام

 

چشم که می بندم ...

چشم که باز می کنم...

توی تمام روزنامه های صبح آگهی داده ام،

با عکسی که می گویند شبیه توست!

چیزی نمی خواهم

فقط

پیدا شو!

 .

 .

 .

.

.

.

.

از جعبه های خالی سیگار، پر کشید

از دردهای مزمن بیزار، پر کشید

هر شب شبیه مرثیه ای نا تمام ماند

از خواب های خسته ی تکرار، پر کشید

دستش به دست های اجابت نمی رسید

کم مانده بود کافر این روزها شود

کم مانده بود جا بزند توی بغض هاش

با یک سکوت مبهم بیمار، پر کشید

ماهی کشید توی نگاهت، ستاره شد

هر شب طواف کرد تو را، چرخ زد، نشست

هر شب برای اینکه کمی تازه تر شود

تا آسمان هفتم دیدار، پر کشید

توی تمام شهر نشانی به جا گذاشت

توی هجوم چشم تماشاگران درد

اعلامیه نوشت که:" دیروز یک نفر...

طاقت نداشت از تن دیوار، پر کشید...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت   توسط نسیبه  | 

 

 

سلام

 

امشب خدا را باز نشسته کردم،

صندلی اش را...

 

دنیا را پشت پنجره جا گذاشتم،

جهنمم را...

 

با ابری ترین آسمان پیوند زدم،

ستاره ام را...

 

 

برای تو...

برای تو...

برای تو...

 .

.

.

.

.

.

.

 

از خط کشی های در هم، از این هیاهوی ممتد

از سبز، از سرخ، از تو، از قصه ، از بچه ی بد

از اینکه "یک لحظه بنشین، در خواب این قابِ تاریک "

"دستی بکش بر سکوتم، پروانه تر باش و نزدیک"

بیزارم از تا سپیده، چشم انتظارت نشستن

هر شب تو را سرکشیدن، بی خود کنارت نشستن

یا اینکه من دست باشم، دستِ دلت را بگیرم

عاشق شوی تا بباری، هر شب برایت بمیرم

از "تا همیشه بمان و تنها شبی پر نگیری "

"از پشت بامِ نگاهی، طرحِ کبوتر نگیری "

بیزارم از چشم هایت، از مردمک های دلگیر

می پیچدم تا همیشه، این بوسه ها مثل زنجیر

شاید خودت هم ندیدی، وقتی تو را گریه کردم

وقتی که گفتم:" نباشی، پاییزِ دلگیرِ سردم "

آتش بزن یا برقصان، یک لحظه خاکسترم کن

از گریه ها دل بگیر و، تنها شبی باورم کن!...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت   توسط نسیبه  | 

 

 

سلام

 

انگار باز دیر رسیدی خودت ببین!

در من شبی که عطرِ تو می داد، مرده است

این نعشِ بویِ گند گرفته عزیز من

بی تو سه چار پک زده ،معتاد  مرده است!...

.

.

.

.

.

.

.

تنها سکوت بود و تماشایت

وقتی نگاهِ خسته ی من پوسید

وقتی غرورِ لعنتی ات از نو

بر چشم هایِ عاشقِ من خندید

 

اینجا هوا بدون تو دلگیر است

هر ثانیه حکایتِ غم دارد

دنیایِ بی نهایتِ اطرافم

چیزی ولی بدونِ تو کم دارد

 

حالا نفس نفس تو ز من دوری

شاید برای عشقِ تو من پیرم

با یک دلِ بریده یِ رم کرده

از این هوایِ غم زده دلگیرم

 

انگار باز قصه ی تکراری ست

چشم و دل و دویدن و واماندن

پایان داستان که رسیدم، باز

پشت هزار حادثه جا ماندن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت   توسط نسیبه  | 

 

 

سلام

 

 به اندازه ی ستاره ای که تویِ فنجانم جا بشود،

آسمان برایِ با تو نشستن هیچ حرفِ تازه ای ندارد!...

.

.

.

.

.

.

.

کولیِ شعرهایِ غمگینم، تویِ چشمت چقدر شب داری!

 مثلِ این شهر سرد و خاموشی، مثلِ پس کوچه های بیداری

پا بکوب و برقص تویِ سرم، کِل بکش بر جنازه ام امشب

 بوی تشییعِ مرده می آید، با تو انگار تازه ام امشب

روی لب هایِ شعر ماسیده، نقشِ لبخندِ تلخ و زورکی ات

 چشم وا کن دگر نمی گیرد، کلکِ قصه های آبکی ات

 بیت دوم بمیر در غزلم، طاقتِ شعر من تمام شده

 که حضور ردیفِ چشمانت، مثلِ تنهاییم مدام شده

من تو را آفریده ام یک شب، یا تو من را میانِ این قصه

چه کسی پر کشیده بعد از من، با تو در آسمانِ این قصه

زل نزن تویِ چشم هام اینجور، به گناهِ نکرده می میرم

تو که مجنونِ داستان بشوی، طعمِ لیلای مرده می گیرم

 کولیِ اینهمه ترانه و شعر، پر بگیر از سکوت دستانم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت   توسط نسیبه  | 


سلام



چقدر وسوسه دارد ستاره باریدن
و توی معجزه اش طعم یک گناه جدید
چقدر بوی تعفن گرفته این شب ها
از این جنازه از این تازه اشتباه جدید !...
.
.
.
.
.
.
.
باران که می بارد سبکتر، مهربانتر
چشمِ خیالِ خسته ی یک آسمان، تر
با تو عبورِ سرد در این کوچه ها، باز
من غرق تر، تو دست هایت بی کرانتر
هی قطره قطره بر سر هر لحظه باران
هی من خیالم بی خبر، هی ناگهان، تر
هر لحظه نزدیکی تو، اما باز باران
خط می زند این خواب را، هی بی امانتر
نقطه، دوباره رویِ خط آغازِ رویا
چشمی که می میرد تهِ این داستان، تر
مهمان این رویای شیرین می شود باز
باران که می بارد سبکتر، مهربانتر...


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت   توسط نسیبه  | 

 

 

سلام

 

نامه هایی که دست من دادی...

                                         زخم هایی همیشه می مانند!!

هر نفس، هرنفس تو را در من

                                          مثل یک شعر کهنه می خوانند!!

.

.

.

.

شروع یک شب دلگیر و مرد در باران

خراب و خسته و خاموش و سرد در باران

هزار سال پیاپی عذاب بارید و...

 هزار سال تو را گم نکرد در باران

 

تنی که زخمی باریدن نگاه تو بود

و سطر سطر خیابان شب سیاه تو بود

تنی که بی تو خودش رابه میله ها می زد

تمام خاطره هایش شکنجه گاه تو بود

 

:"دوباره درد نشسته به خواب خاطره ها

شب و سکوت و دلی که خراب خاطره ها

کدام ثانیه را گم شدی نفهمیدم؟...

کدام حادثه در پیچ و تاب خاطره ها؟...

 

چقدر رنگ پریده چقدر تب داری!

چقدردود شدی بین خواب و بیداری!

تمام می شوم اینجا میان دستانت...

مچاله می کنی ام توی زیر سیگاری..."

...

..

.

...ومرد عابر بی مقصدی که تنها شد...

و مرد توی همین مصرع تو رسوا شد...

و مَرد، مُرد میان قصیده ها جان داد...

 برای چشم تمام جهان معما شد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط نسیبه  | 

 

 

سلام

برای هفتمین پک آرزو داشتم ، امّا سیاهپوش حادثه ی دیروزم هنوز...:

 

به یاد او که رفت

                                  برای او که ماند...

.

 

توی اون ملافه خوابی، توی اون ملافه ی سرد

 به خدا بی تو می میرم، واسه یک دقیقه برگرد

 واسه یک دقیقه حتی، لمس دستات آرزومه

 هنوزم چشام به راهه، بگو برمیگردی خونه

 همه دیوارا سیاهن، سیل غم خونه رو برده

 همه میگن که تو رفتی، همه میگن دیگه مرده

 بوی خرما، بوی حلوا، پیچیده تو بغض خونه

 تن گلدونای باغچه، دیدنت عادتشونه

 سرکوچه حجله بستن، عکس رنگیت توی قابه

هیچکی باورش نمیشه، انگاری همش تو خوابه

 دور تاج گل برامون، روبان مشکی پیچیدن

 جای ریسه سر کوچه، پارچه ی سیاه کشیدن 

من که باورم نمیشه، مگه میشه تو نباشی

 مگه میشه اول راه، اینجوری ازم جدا شی

 رسم عاشقی همین بود؟، تا ابد تنها بمونم ؟

بشینم سر مزارت، دو سه تا سوره بخونم؟

 شب و فانوسای خاموش، شب و اندوه ستاره

 اینجا منتظر میشینم، تا تو برگردی دوباره...

 

۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷

 

من باران می شوم....تو...

                                                 نگاهت را دریغ مکن!!...

۷۷۷۷۷۷۷

۷۷۷۷۷

۷۷۷

۷

شب و ترانه ی باران، شبی که تنهایم

 ببین چه با غمِ این لحظه هات می آیم

 سقوط می کنم آرام پشتِ این شیشه

 هنوز خسته ترین ابرِ پیر دنیایم

 که هی برای شبت قطره قطره می بارد

که هی برای شبت ابتدای رویایم

تب رسیدن دستت به لمس پنجره ها

تب دوباره شدن بعد فصل سرمایم

مقیم چشم شمایم، ترانه میخوانم

برای یک دل ابری که توی غم هایم_

_تمام می کند ومسح می شود دم صبح

تمام می کند از ابتدای فردایم

هزار سال گذشت و نیامدی خوبم!

هنوز هم که هنوز است من همینجایم

هنوز هم که هنوز است پشت این شیشه

به شوق طرح نگاهت فرود می آیم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت   توسط نسیبه  |